به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

لعنت!


شیشه را پایین کشیدم و حس بدم را با نفسی عمیق فرو خوردم اما در گلویم گیر کرد و پایین نرفت. بیخیالش شدم و با چشمانی که از خواب تار شده بودند به دست راننده که بیرون از ماشین تاب میخورد نگاه کردم. باد از میان انگشتانش میگذشت و او نفس عمیق می کشید.حس بد از گلویم گذشت و در چشمانم رخنه کرد...

 ماشینی به سرعت از کنارمان رد شد. تنها و در یک لحظه دیدم دستش را که از مچ جدا شد و انگشتانش با سرعت، به طرف صورت من پرتاب شدند. دستم را با وحشت جلوی صورتم گرفتم. دستم از خون خیس شد. چشم که باز کردم  انگشتانش در میان خون، روی چادرم افتاده بود میخواستم جیغ بکشم ولی نفسم بالا نمی آمد، قلبم تیر کشید. با ترس چشمانم را باز کردم و باز دیدم دستی را که در بیرون پنجره تاب میخورد!

رنگم پریده بود و دستان لرزانم را بر گلویم میکشیدم تا شاید این حس بد پایین برود.صدایم در نمی آمد فقط در دل میگفتم : لعنت به این تخیل!

.

.

به طرز نوشتنش گیر ندهید. قلب آن کس که نوشته، هنوز تند میزند!

حالم بد نشد ک!!ترسیدم فک کردم چی نوشتی...ی نفس عمیق...
خیلی هم خوبه !!
وای مگه میشه! انگشتاش پرت شد تو صورتم میفهمی؟؟
نمیدونم چرا مردم از خنده
:///
انصافا؟من هنوز چندشم میشه:)))
الان بلند شدم ایستادم و برات دست زدم.... آفرین زینب...آفرین. آفرین آفرین آفرین.. واقعا آفرین. عالی بود....عالیه عالیه عالی.... بدون نقص و ایراد. انتظارا میره بالا. دیگه نباید ضعیف بنویسی
واقعا؟بدون ویرایش بود!چشامو بستمو نوشتم فقط!فکر میکردم بد باشه:|
ممنوونD:
چه وحشتناک :(((
اوهوم...
تو عالی هستی میفهمی؟؟؟عاااااالی...تخیلاتت چقد قویه ایول...:-(
بابا مرسیییی D: 
نه بابا در این حدم نیستم دیگه :-)
Designed By Erfan Powered by Bayan