به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

قلم!چـــی؟؟



_بله؟

+سلام! از کانون تماس میگیرم. :)

_سلام! بله، بفرمایید؟

+عزیزم، شما کانونی هستی؟

_بله بلهD:

+آهاا.خب زینب جان تو آزمون هامون شرکت کردین؟

_نه خیر :)

+عه، خب پس،تو کلاسامون شرکت کردین؟ :)

_خیر :)

+مشاوره؟!

_نـــه :)))
+(با مکث)عه، پس..چه جوری کانونی هستی عزیزم؟؟ :|

_مربی هستم عزیزم D:

+مربـــی؟؟؟؟

_بله، مگه از کانون پرورش فکری تماس نمیگیرین؟؟D:

(بعد پنج دقیقه سکوت) 
بوق بوق بوق....

مامان: کی بود زینب؟
_مشاور قلمچی:))
[شکلکه خنده]
[شکلکه خنده ی بیشتر]
:)))))))))))
والا دمت گرم
خدا حفظت کنه
مربی بودن خیلی هم عالی تره تا اون کانونی بودن
والا
D:
آخه نمیدونین چقدر پیله میکنن که!!منم هر دفعه یه بلای جدید سر بنده خدا درآوردم:))
آره واقعا!من مربی کانونم به من چه اینا خودشونو کانونی میدونن،ما قبل از وجود اینا کانونی بودیم!D:
خیلی خوب باهات برخورد کرده ها...خودمونیم!!!@:-D
آررره:)))تلفنو از برق کشیدم وگرنه اگه این بود که میرفت یه لیوان آب میخورد 
بعد دوباره زنگ میزد میگفت:سلاااام زیییینب جاااان
عکسو دیدی؟فهمیدی کی به کیه؟
عکسو دیدم ولی فقط کفشو شناختم ....منظورت این بود دیگ؟!
اوهوم.دست حنانه رو از ساعتش بشناس.اون یکی هم فاطمه بیده:)
Designed By Erfan Powered by Bayan