به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

خمیازه

این دیوانگی پا به پای من در هر شرایطی آمده است. چطور توقع داری به خاطر تو، او را کنار بگذارم؟! 
قیافه ات را درهم نکن.فقط یک دعوای کوچک است.قول میدهم کار به کتک کاری نکشد!فقط میخواهم کمی داد بزنم.به جای دادی که سر...نکشیدم یا قیافه ای که برای ... نگرفتم. فقط میخواهم یادش بیندازم خیلی کارش بد است! حنجره ام از کار افتاد در این کتابخانه! میخواهم درست و حسابی خاکش را بتکانم!چرا چراغ را خاموش میکنی؟؟بگذار بگویم...تا کی باید مراعات این بی مراعات ها را کرد؟؟میخواهم این دفعه مراعات هیچکس را نکنم!
صد بار نگفتم من این پتو را نمیاندازم؟پتو آبیه کو؟اه همتون مثل هم هستین! این ناراحت میشه اون ناراحت میشه!این دفعه دیگه هرکی ناراحت بشه تو روش میگم به جهنننننم!چرا حرف نمیزنی؟بابا این چراغو روشن کن من نمیخوام بخوابم!(خمیازه) از شــانس مـــن درســـت امروز باید براش مهمون بیاد!باورکن اگه مهمون نداشـت (خمیازه) میرفتـــم همه چــــیزو میذاشـــتم کف دســتش!خسته شدم!تا کی باید ما چوبـــ کـــار اینــا رو بخوریــ..ـم؟(خمیازه)(کش دار بخوانید) هــی ملاحظـــه میکـــنم...اه..حرفـــ تو گوششون نمیره که..اینجـــوری نمـــیشهـ...فردا میـــ..رم حــالــشو،جـــا میـــار....

ته


اینم آخرش. پایان باز...

بهانه

خیلی خوابم می آید.سرم هم درد میکند.چشم هایم سرخ شده اند. انگشت کوچک دست راستم کمی متورم شده است. وقتی گردنم را به راست خم میکنم ،کمی درد میگیرد. سرما خوردگی هنوزهم، در بدنم چرخ میخورد. پایم چند دقیقه پیش به میز خورد و آخ خفیفی گفتم. گوشه ی ابرویم کمی سرخ شده است.گوشی ام طبق معمول شارژ ندارد.یادم رفت کفشم را بشویم.مانتویم را هم نشستم.ناخنم معلوم نیست چه زمانی گوشه اش شکسته است.آقای محترم!چقدر بگویم تا قانع شوی من فردا مدرسه نمی آیم؟؟

رمز موفقیت

به امید روزی که خواهم گفت : رمز موفقیت من این است که دلتنگ هیچکس نمیشوم، هیچکس...:)

حلّال

نشستم روی صندلی، مریم خودش را را جلو کشید و گفت:حل شد؟

دستی به گردنم کشیدم و در دل گفتم نـــه! اما به او "حل شد فکرکنم.."


کتاب را باز کردم. خط اول با صدای زهرا در گوشم پیچید. خط دوم زهرای دیگر. خط سوم به میانه نرسیده، کتاب را بستم. صندلی را هل دادم و با قدم هایی بلند، خودم را بالای سرش رساندم. محکم و بداخلاق و با صدایی خش دار گفتم:بلند شو! با کمی مکث و ابرو های بالا رفته، بلند شد. صندلی اش را هل دادم عقب و...محکم بغلش کردم و گفتم: ببخشیــــــــد!


نشستم روی صندلی، مریم سرش را جلو کشید و گفت:حل شد؟

دستانم را بالا کشیدم و با لبخندی بزرگ گفتم: حـــل شــــــــــــد!:)

دنده


صبح از دنده ی چپ بیدارشوی و با تمام غرغر هایت،کله ی سحر به مدرسه بروی و قرار بگذاری که تا حد امکان، نگاه هم به بچه ها نکنی؛ آن وقت، درست در همان لحظه که پایت را جلوی مدرسه گذاشتی، بچه ها را ببینی که به صف روی جدول پارک نشسته اند و دست هایشان را تا آسمان بالا کشیده اند و با خنده های همیشگی، برایت دست تکان میدهند! بدون شک،بدون فوت وقت،قطعا و حتما میخندی، آن هم بلـــند و در همان لحظه یادت میرود که امروز، از دنده ی چپ بلند شده ای!

خدایا! مرسی که هستیم...:)
Designed By Erfan Powered by Bayan