به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

سه ماه بعد از یک ماه سکوت

(پیشنهاد میشود ابتدا این را بخوانید)

سلامی کردم و روی همان صندلی تکراری نشستم و همان قهوی تلخ تکراری ام را سفارش دادم و چشمانم را به همان گل های تکراری دوختم و سرم باز همان فکر های تکراری را سر داد.

سه ماه از آن یک ماه سکوت میگذشت و من در تمام این سه ماه، تمام یکشنبه هایم را با همین میز و قهوه و گل تکرار کرده بودم.

سه ماه از آن یک ماه سکوت می گذشت و من در تمام این سه ماه، به جای عبور از آن خیابان، به جای منتظر ماندن پشت همان چراغ قرمز لعنتی، از کوچه های باریک محل میگذشتم.

سه ماه از آن یک ماه سکوت میگذشت و من در تمام این سه ماه، فقط یکشنبه هایم را با هویدا میگذراندم...همان یکشنبه هایی که قبل از این چهارماه هم، مال هویدا بود. یکشنبه هایی که من و هویدا باهم در پارک میدویدیم ، تاب میخوردیم، سر میخوردیم و من تمام گل هایش را میخریدم و او با چشمان مهربانش بلند بلند میخندید...

(ادامه ی مطلب)

اسمایل:)


پرده را کنار زدم. مش حسین با آن صورت گل انداخته و مهربانش  با اکبر آقا صحبت می کرد. کمی آن طرف تر یک مرد با لباسی نه چندان تمیز، به پیکان رنگ و رو رفته ای تکیه زده بود و با کمی دقت، می شد از سیبیل مشکی اش او را شناخت.عباس آقا بود؛ پدرسه پسر. پسرهایی که زمانی برای خودشان سه تفنگداری بودند.هــی!

چشمم را کمی چرخاندم؛ آرام آرام از تکاپوی صف نانوایی گذشت و در حالی که لبخند می زد، قل خورد و به امیر رسید.

امیر؛امیر کوچک من با برگه های تبلیغاتی اش، باز هم با اوس حسن چانه میزد. باید با او صحبت می کردم. این بحث های بی پایانشان، همه را کلافه کرده بود.

پرده را انداختم و آرام بر صندلی ام نشستم. کلافه از پرحرفی های او گفتم:

آقای احمدی! بنده از همه ی مواردی که ذکر کردید مطلعم! بله...من کاملا قبول دارم. ایشون اشتباه کردن.توبیخ هم شدن! دیگه دلیل این همه بحث رو نمیفهمم؟!

سرش راتکان داد و گفت:

د نه خانوووم!نـــه!اگه میدونستید که وضع این نبود...اینا دارنــ...

پوفی کشیدم و گفتم:

بله بله!چند بار توضیح دادین که کی داره چیکار میکنه، منم توضیح دادم که کاملا خبردارم و تصمیمی  که گرفتم رو هم به زودی متوجه خواهید شد. فکر می کنم دیگه حرفی نمونده باشه! درسته؟ آقای پارسا تا به حال چند مرتبه تماس گرفتند و منتظر شما هستند.

تا آمد حرفی بزند پرونده را به طرفش گرفتم و گفتم:

این هم مشخصاتشون، بدون کم وکاست.

دهانی که باز شده بود تا بگوید باز نماند ودیگر هیچ نگفت. کیفش را برداشت و با یک خداحافظی در را به هم کوبید.

خنده ام گرفت.رهایش کردم و گذاشتم کمی در فضای اتاق بچرخد.حواسم پرت پنجره شد.باید با امیر صحبت می کردم.

موس را تکان دادم. امیر؛امیر کوچک من اینبار، در کوچه های جماران به من لبخند میزد.

دلم مالش رفت.اصلا چه وقتی بهتر از الان برای صحبت با امیر؟

پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"

نشسته در مقابل پنجره..کلافگی در خم ابرویش هویداست...راستی،هویدا را یادت هست؟همان دخترکی که کنار آن چراغ قرمز "لعنتی"، از صفحه ی روزگار خط خورد...!

خودش بود! آری!دیدمش..می دوید و به دنبالش روان بودند...چشمانش خسته و در خم ابرویش کلافگی هویدا بود...

 

از آن روز  بگویم...آن روز دو قسمت داشت؛ قبل از باران و بعد از باران...قبل از طوفان و بعد از طوفان...قبل از مرگ و بعد از مرگ...قبل از...

 

آن جا بود...بیدار بودم...چشمانم باز بود...دهانم باز ماند از دیدنش...خودش بود؛باهمان کلافگی!با همان خم ابرو!.آری؛هویدا بود...

با همان دستان کوچک...

با همان روسری نارنجی که برایش خریده بودی...

پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"....

ترسیده بودم.کلافه بود. نمیتوانستم چیزی بگویم...دستش را بر شیشه های سرد غریبه ها میزد...اشک در چشمانم حلقه زده بود و تصویرش در میان سیل چشمانم غوطه ور بود.شیشه را پایین آوردم.صدایش زدم.برگشت.خندید.خندیدم...دیگر کلافه نبود...چراغ سبز شد...برگشت...برگشتم...دید...دیدمش...ثانیه ایستاد اما ماشین ها نه...خندید...نخندیدم...تکرار جان میگرفت! گل ها بر زمین افتاد...پرپر شد...دیگر کلافگی در خم ابروهایش هویدا نبود...دیگرهویدا نبود...نبود...

 

تنها چیزی که در خاطرم مانده باران است... که تو بودی و من و جسم بی جان هویدا و باران...دویدم...دویدی...زیر باران...! رسیدم...رسیدی...اما نرسید...هویدا به ما نرسید...او جاماند...همان جا...کنار همان چراغ قرمز "لعنتی"...!درحالی که هنوز کلافگی در خم ابروهایش هویدا بود...!

 

نشسته ام در مقابل پنجره...کلافگی در خم ابرویم هویداست...راستی، هویدا را یادت هست؟

 

Designed By Erfan Powered by Bayan