به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

جام حذفی


آرام پایم را داخل حیاط مدرسه گذاشتم .فکر میکنم دومین چیزی که دیدم جمع چهارده نفره ی آن ها بود.سریع سرم را برگرداندم و درحالی که برگه های نهایی را سفت چسبیده بودم خودم را به خلوت ترین کنج حیاط رساندم. نشستم و صبر کردم تا دیر شود و مهلت برای حرف زدن تمام. دیر که شد بلند شدم و دوان دوان خودم را در سالن انداختم و برای جلوگیری از هر نگاه و حرفی، سالن را دور زدم و خودم را به صندلی رساندم و به جای حرف های دلم، به آیت الکرسی که از بلند گو ها پخش میشد گوش سپردم...
و این آغاز جام حذفی بود!

پ.ن:عکس:  پنجره ی دیوار مجاور حیاط مدرسه :)

نامرد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جایی در پس لبخندم


دل است دیگر؛ تنگ میشود گاهی...

یک جرعه صداقت میخواهد و یک دست معرفت. یک جفت سادگی و یک فنجان محبت. چرا پیچیده اش کنیم؟! این دل برای دوستیمان تنگ شده است! همان که روزی در کوزه رهایش کردیم و...

هر روز میبینمشان و باز هم دلم برایشان تنگ میشود. این خاصیت قهر است گمانم. این روز ها هم قهریم و هم آشتی...هم دلخورم از این خدای معرفت بودن ها هم خسته ام از این سردی...

دلم برای فاطمه تنگ شده است برای زهرا برای فائزه برای همه ی آن پانزده نفر...

دلم تنگ است و باز هم پس میزند! میدانم دردش را؛ سخت است به چشمان سردی که روزی محبت در آن قل میزد نگاه کردن... دلم برای دوستیمان تنگ شده است!


+این حال بد خوب نشده بود فقط قایمش کرده بودم جایی پشت تمام لبخند هایم. :)


شش در سه

شش روز میگذرد از روزی که از المپیاد آزمایشگاه انصراف دادیم. شاید هم بهتر است بگویم شش روز میگذرد از اولین روزی که #سهتایی تا ساعت شش ماندیم و برای المپیاد آزمایشگاه خواندیم. :)

#واندو 

#نوشابه_ی_خاله

#بریم_بیایم 

#اردش_لج لجو

 #قطع_کلید 






رسوبات


روزی سرصحبت بسته می رفت.

نا گهان چشمش به دیدن گوشی شنوا روشن گشت و گشاده...

سر صحبت که باز شد دو نفر در انتهای خاموش فنجان ته نشین شدند...

و هیچکس ندید سرصحبتی را که باز، بسته رفت!

Designed By Erfan Powered by Bayan