به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

حلّال

نشستم روی صندلی، مریم خودش را را جلو کشید و گفت:حل شد؟

دستی به گردنم کشیدم و در دل گفتم نـــه! اما به او "حل شد فکرکنم.."


کتاب را باز کردم. خط اول با صدای زهرا در گوشم پیچید. خط دوم زهرای دیگر. خط سوم به میانه نرسیده، کتاب را بستم. صندلی را هل دادم و با قدم هایی بلند، خودم را بالای سرش رساندم. محکم و بداخلاق و با صدایی خش دار گفتم:بلند شو! با کمی مکث و ابرو های بالا رفته، بلند شد. صندلی اش را هل دادم عقب و...محکم بغلش کردم و گفتم: ببخشیــــــــد!


نشستم روی صندلی، مریم سرش را جلو کشید و گفت:حل شد؟

دستانم را بالا کشیدم و با لبخندی بزرگ گفتم: حـــل شــــــــــــد!:)

دنده


صبح از دنده ی چپ بیدارشوی و با تمام غرغر هایت،کله ی سحر به مدرسه بروی و قرار بگذاری که تا حد امکان، نگاه هم به بچه ها نکنی؛ آن وقت، درست در همان لحظه که پایت را جلوی مدرسه گذاشتی، بچه ها را ببینی که به صف روی جدول پارک نشسته اند و دست هایشان را تا آسمان بالا کشیده اند و با خنده های همیشگی، برایت دست تکان میدهند! بدون شک،بدون فوت وقت،قطعا و حتما میخندی، آن هم بلـــند و در همان لحظه یادت میرود که امروز، از دنده ی چپ بلند شده ای!

خدایا! مرسی که هستیم...:)

جام حذفی


آرام پایم را داخل حیاط مدرسه گذاشتم .فکر میکنم دومین چیزی که دیدم جمع چهارده نفره ی آن ها بود.سریع سرم را برگرداندم و درحالی که برگه های نهایی را سفت چسبیده بودم خودم را به خلوت ترین کنج حیاط رساندم. نشستم و صبر کردم تا دیر شود و مهلت برای حرف زدن تمام. دیر که شد بلند شدم و دوان دوان خودم را در سالن انداختم و برای جلوگیری از هر نگاه و حرفی، سالن را دور زدم و خودم را به صندلی رساندم و به جای حرف های دلم، به آیت الکرسی که از بلند گو ها پخش میشد گوش سپردم...
و این آغاز جام حذفی بود!

پ.ن:عکس:  پنجره ی دیوار مجاور حیاط مدرسه :)

نامرد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جایی در پس لبخندم


دل است دیگر؛ تنگ میشود گاهی...

یک جرعه صداقت میخواهد و یک دست معرفت. یک جفت سادگی و یک فنجان محبت. چرا پیچیده اش کنیم؟! این دل برای دوستیمان تنگ شده است! همان که روزی در کوزه رهایش کردیم و...

هر روز میبینمشان و باز هم دلم برایشان تنگ میشود. این خاصیت قهر است گمانم. این روز ها هم قهریم و هم آشتی...هم دلخورم از این خدای معرفت بودن ها هم خسته ام از این سردی...

دلم برای فاطمه تنگ شده است برای زهرا برای فائزه برای همه ی آن پانزده نفر...

دلم تنگ است و باز هم پس میزند! میدانم دردش را؛ سخت است به چشمان سردی که روزی محبت در آن قل میزد نگاه کردن... دلم برای دوستیمان تنگ شده است!


+این حال بد خوب نشده بود فقط قایمش کرده بودم جایی پشت تمام لبخند هایم. :)


شش در سه

شش روز میگذرد از روزی که از المپیاد آزمایشگاه انصراف دادیم. شاید هم بهتر است بگویم شش روز میگذرد از اولین روزی که #سهتایی تا ساعت شش ماندیم و برای المپیاد آزمایشگاه خواندیم. :)

#واندو 

#نوشابه_ی_خاله

#بریم_بیایم 

#اردش_لج لجو

 #قطع_کلید 






رسوبات


روزی سرصحبت بسته می رفت.

نا گهان چشمش به دیدن گوشی شنوا روشن گشت و گشاده...

سر صحبت که باز شد دو نفر در انتهای خاموش فنجان ته نشین شدند...

و هیچکس ندید سرصحبتی را که باز، بسته رفت!

Designed By Erfan Powered by Bayan