به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

زیرزمین


دیروز دست خودم را گرفتم و کشان کشان به داخل زیرزمین بردم.با ابهتی پدرانه در را به رویش قفل کردم و با صدایی که میخواست نلرزد گفتم: بشین و فکر کن به کارت! تا وقتی هم مشکلت رو حل نکردی بیرون نمیای!

 

عصا زنان پشت در راه میروم و به دختر جوانم که با غم دست و پنجه نرم میکند، می اندیشم. پانزده ساعت از آن موقع میگذرد ولی هنوز، هیچ صدایی از پشت در نیامده است!

 

لعنت!


شیشه را پایین کشیدم و حس بدم را با نفسی عمیق فرو خوردم اما در گلویم گیر کرد و پایین نرفت. بیخیالش شدم و با چشمانی که از خواب تار شده بودند به دست راننده که بیرون از ماشین تاب میخورد نگاه کردم. باد از میان انگشتانش میگذشت و او نفس عمیق می کشید.حس بد از گلویم گذشت و در چشمانم رخنه کرد...

 ماشینی به سرعت از کنارمان رد شد. تنها و در یک لحظه دیدم دستش را که از مچ جدا شد و انگشتانش با سرعت، به طرف صورت من پرتاب شدند. دستم را با وحشت جلوی صورتم گرفتم. دستم از خون خیس شد. چشم که باز کردم  انگشتانش در میان خون، روی چادرم افتاده بود میخواستم جیغ بکشم ولی نفسم بالا نمی آمد، قلبم تیر کشید. با ترس چشمانم را باز کردم و باز دیدم دستی را که در بیرون پنجره تاب میخورد!

رنگم پریده بود و دستان لرزانم را بر گلویم میکشیدم تا شاید این حس بد پایین برود.صدایم در نمی آمد فقط در دل میگفتم : لعنت به این تخیل!

.

.

به طرز نوشتنش گیر ندهید. قلب آن کس که نوشته، هنوز تند میزند!

پسرخاله


_امیرعباس! شیر یا خط؟

_بیسکویید مادل(بیسکوییت مادر)


ماشالله یادتون نره:)

هموطن تسلیت...

امروز وطن معنی غم را فهمید
با سایه ی جنگ،متهم را فهمید
از خواب پرید کشور من اما
معنای مدافع حرم را فهمید!
.
.
شعاری بدهیم که مغز خودمان تعجب نکند...
شعاری بدهیم که با اعمالمان بخواند...
دلم میخواهد بازهم بگویم...حیف که ما برای ایرانــمان ؛ برای اتحــادمان، بیشتر از خون دل هایمان ارزش قائلیم...
حتی اگر سرزنشی باشد، از درد دوستی است نه از خوشحالی. تفرقه را طبق معمول همان دستان همیشگی می اندازند!

#دریغ_است_ایران_که_ویران_شود...
#جای_شهید_و_جلاد_را_عوض_نکنید!
#نفرت_پراکنی_ممنوع!


نیمه ی پر لیوان

بعد از هر امتحان، درست وقتی که پام رو تو حیاط مدرسه میذارم؛ با یه لخندی که هرلحظه بزرگتر میشه رو به آسمون چشامو میبندم و به این فکر میکنم که دارم به رویای کتابدار شدن نزدیک تر میشم.  :)

پ.ن: :|

بازی


دستان کوچکش را در دست های شش سالگیم جا دادم و به دنبال راهی برای رسیدن به خانه چشم چرخاندم و بعد از چند ثانیه یک وانت آبی که پسرکی در کنارش مثل من_اما به دنبال مسافر_ چشم میچرخاند، نظرم را جلب کرد.

سوار بر تاکسی شدیم.پسرک گاهی سر از ماشین بیرون میکرد و به ماشین های جلو و عقب چیز هایی میگفت و من هم گوش های دخترم را میگرفتم و میگفتم «یادنگیریاا مامان! دعوا کار بدیه!».و گاهی بر طریقه ی راندن پسرک ایراد میگذاشتم.

بلاخره می رسیدم. همیشه همین طور بود؛همیشه می رسیدیم...شاید مشکل از ما بود که یاد نگرفته بودیم، همیشه رسیدنی در کار نیست!

میگفتم... بلاخره رسیدیم و دوباره پایمان را همان جایی گذاشتیم که قبل از سوارشدن هم گذاشته بودیم ولی این جا نزدیک خانه ی مان و رستوران پدر این بچه بود. درحالی که با دخترکم حرف میزدم وارد رستوران شدم و به پسرکی که مشتری ها پول میگرفت، سلام کردم و او هم با  آشنایی سلامی کرد و لپی از کودکم کشید.

نمیدانم کجای دنیا، صاحب رستوران سبزی خرد میکند اما در این رستوران، پسرکی که رئیس بود با آن پیشبندش، برگ های باغچه را مشت و مال میداد.احتمالا وقتی رسیدیم اوهم دستی بر سر کودکش کشیده بود و من هم پیشبندم را بر کمر بستم و شیره ی درخت را بر سبزی ها ریختم.غذا که حاضر شد همه دعوت بودند،از راننده ی ناشی گرفته تا پسرک حسابدار...لگن آبی را برعکس میکردیم و سفره را بر روی آن پهن میکردیم. بازی ادامه داشت تا زمانی که عمه از پنجره داد میزد: «بچه هاااا!بیاین نهار.»این جا تمام مسولیت های خیاالی تمام میشد و با خنده و جیغ به سمت خانه میدویدیم.

چقدر دلم تنگ شده است...:)

جام حذفی


آرام پایم را داخل حیاط مدرسه گذاشتم .فکر میکنم دومین چیزی که دیدم جمع چهارده نفره ی آن ها بود.سریع سرم را برگرداندم و درحالی که برگه های نهایی را سفت چسبیده بودم خودم را به خلوت ترین کنج حیاط رساندم. نشستم و صبر کردم تا دیر شود و مهلت برای حرف زدن تمام. دیر که شد بلند شدم و دوان دوان خودم را در سالن انداختم و برای جلوگیری از هر نگاه و حرفی، سالن را دور زدم و خودم را به صندلی رساندم و به جای حرف های دلم، به آیت الکرسی که از بلند گو ها پخش میشد گوش سپردم...
و این آغاز جام حذفی بود!

پ.ن:عکس:  پنجره ی دیوار مجاور حیاط مدرسه :)

اتوبوس

به زحمت  اتوبوس مقصدم را پیدا کردم و حتی صندلی هایی که میدانستم با آن جمعیت ایستاده، پذیرای من نخواهد بود هم نتوانست از حجم خوش حالی ام کم کند. آنقدر خسته بودم که میتوانستم سرپا نوای خروپف را سر دهم اما تکان های اتوبوس و ترس از چپ کردنم با آن کوله ی سنگین و گردن دردناک، مرا از هرگونه خوابیدن(حتی با چشم باز) وا میداشت.

هرچند میدانستم امتحان آن روز ثمر خوبی نخواهد داد اما عجیـــب از آن حرمی که بعد از امتحان رفتیم، خرسند بودم وگویی آبی گوارا بود بر آن زهر.

گردنم داد میکشید و شانه هایم فریاد.. دو ایستگاه بیشتر نمانده بود گمانم. خودم را در میان جمعیت فرو کردم تا کمی به در نزدیک تر شوم.با دیدن بانک همیشگی خودم را سر دادم و روبروی در ایستادم.دو خانم جلوی من ایستاده بودند.

یکی چادر عربی براقی بر سر داشت و بعد که سر برگرداند موهای رنگ شده و آرایشش را هم دیدم و آن دیگری همین بود فقط، با رنگ های متفاوت.

پشتش به من بود.خودم را کمی جلو کشیدم تا بداند که این ایستگاه پیاده میشوم.همین را گفتم و نشنید. باز تکرار کردم؛شاید نشنید. اتوبوس ایستاد دستم را جلو بردم تا متوجهشان کنم که برگشت و غرش کوچکی سر داد و چیزی شبیه "چیه" در میان آن حجم صدای تلف شده به گوش رسید. اندکی متحیر و دست در هوا نگاهش کردم و با یک "هیچی"آرام از مینشان گذشتم و تمام حجم صدا و تحیرم را بلعیدم.

سکانس اتوبوس تا خانه_ دخترک با کوله ای سنگین، آرام می رود و تنها حالت صورتش، در پشت عینکی دودی پنهان گشته است.


پ.ن:به تاریخ امتحان دینی ترم اول.:)

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت


همه طول سفر یک چمدان بستن بود.

               +ق. امین پور


نامرد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan