اوهام

حسین از صفحه ی لب تاب بیرون آمد. آرام روی پای زینب نشست. با خجالت خودش را کمی بالا کشید و لپ زینب را بوسید.نگاهش کرد و گفت:«میشه قول بدی وقتی بزرگ شدیم ماهی برای من باشه؟»

فقط خودت...


گاهی خدا با همه ی بزرگی ش خودش میاد روی زمین و برای بنده ش آستین بالا می زنه. روی زمین راه می ره و راه های مارپیچ و گره های کور رو براش باز میکنه، جوری که دیگه هیچکس نتونه دوباره گره به کارش بندازه.

زهرای "تاب طناب دار"

دانیار درون


با چشمان ریز شده برای هزارمین بار به دفترچه ی انتخاب رشته خیره میشود. کلافه سرش را بلند میکند و نگاهش در نم سقف، باز هم دو چشم سبز را میبیند. چشمانش را محکم بر هم فشار میدهد. صدایی مردانه از لا به لای سلول های مغزش در پیچ و خم های بغض، گم میشود.

با انگشتانش شقیقه ها را می فشارد. درد از گوشه ی ابروها سُر میخورد و در زیر انگشتان خفه میگردد. زبانش جان میگیرد و زیر لب صلوات میفرستد. بغض آرام آرام حل میشود و در ناکجا آباد درون او دفن میگردد.

گویا دانیار درونش، باز دارد جان میگیرد...

رویا؟!

  • زِینـِِـب
  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷
  • ۱۹:۱۳
  • ۱ پسندیدم

همیشه رویا اونی نیست که خیر توشه... رویای من که انگار نه خیر توشه، نه خودش توشه!

کوروش فقیر

سایه ی نحس کنکور

یه سلامی هم بکنیم به دوستانی که منتظرن رتبه ی کنکور بیاد و بپرسن!

دوست عزیز!!!! عُمرَنات:)))

شکلک خنده ی آسمان خراش

وسط حرف خانوم زنگ خورد. سریع به هم دیگه نگاه کردیم و من آروم گفتم:«بدو...»
پله ها رو دوتایکی رفتیم پایین، طوری که وفتی رسیدیم به بوفه، دیگه نفسمون بالا نمیومد. گفتم:«بدو بـ..خر من پول نیـ..اوردم.»
فاطمه با تعجب نگاهم کرد و گفت:«پول نداری یعـ..نی؟» گفتم:«نه!»
چند لحظه برو بر نگاهم کرد و بعد یهو چشماش خندید،بعد لباش خندید،بعد لپاش خندید، بعد صداش خندید و بعد دوستش خندید و گفت:«چرا میخندی؟» فاطمه گفت:«منم پول ندارم!»
دیگه هیچکس نخندید. همه فقط نگاه کردن! با چشمام بهش گفتم:«دروغ نگو!!» با چشماش گفت:«به جان تو راست میگم!» با چشمام گفتم:«ما دیوونه ایم؟»با چشماش گفت:«خیلی..»دیگه چشمامون هیچی نگفتن ولی صدای خندمون آسمون رو شکافت!

بازگشت بلاگر به آشیانه

خب احتمال زیاد بازگشتیم به اینجا.
دلم برای اینجا و روزاش و شما تنگ شده بود.
شروع میکنیم دوباره به یاری خدا..
یاعلی:)

آینه را به سمت خودت برگردان!



مشکل حل نمیشود! حداقل نه تا وقتی که بچه ها، درباره ی بهترین پدر و مادر و معلم ها مینویسند و پدر و مادر و معلم ها، درباره ی بهترین بچه ها...

لاتاری



غیرت؛چیزی که همه فکر میکنند دارند ولی...

این فیلم را باید ببینیم که شاید غیرتمان کمی بیدار شود.

این فیلم را باید به خاطر صحنه ای که امیرعلی داد میکشد و میگوید:بی غیــــــــــــرت"ببینیم.

یا به خاطر آن جایی که چرتکه می اندازند.

یا برای مرتضی که بغض میکند و میگوید کم گذاشته است...

و برای سکانس آخر!

و برای سکانس آخر!

دیدن این فیلم دلیل زیاد دارد...

حتما ببینید.


+ بشنویـد.


+عیدتون مبارک:)

پچ پچ های عاشقانه :)


خواستم عاشقانه ای بنویسم برایت، اما هرچه نوشتم، شبیه لبخندت نشد.

جانان من خودت بخند، دست خط من به زیبایی لبخند تو نیست...

دوان دوان بیرون رفتم. هنوز منگ بودم، گونه هایم می سوخت. به اتاقم که رسیدم و روی تشکم ولو که شدم. تازه یادم افتاد. حواسم آن قدر پرت شده بود که یادم رفته بود بپرسم چگونه می توانم به چهارمین جریان رود، به لایه ی عمیق تر قرآن، برسم.
الیف شاکاف
کلمات کلیدی