به زیر تـــــــــاق آبی

آسمان من آبیست..

به نام خدایی که تاق آبی را آفرید:)


آن چه خواندی آن است که من نوشتم بر تاق:) (مگر در صورت قید)

کلمات کلیدی
آخرین مطالب
به نام حق،به یاد حق،ای حق!حق تویی..یا حق...

عاشق حق،
همه را عاشق حق می خواهد
وچون همه کس را مظهر حق می داند،
همه را دوست دارد،
عشق به ذات حق،
نتیجه ی عشقی است که
ذات حق، به خود دارد
و از همین رو است که میگوییم
خداوندمردم را دوست می دارد...

#اسپینوزا

یاحــــــــــــــــــــق
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۲
ZinB

خداجـــونم! لطفا مرا از این قسمت زمین بردار و کمی آن طرف تر در بین الحرمین فرود آر.

مــــــــــــــــــــرســــــــــــــــــــــــــی  :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۴
ZinB


🔴 علی اکبر صالحی - 19 مهر 1394:


«اینجا (صحن مجلس) دارم شهادت می دهم، وقتتان را بیشتر از این نمی گیرم، ولله، ولله، ولله (با اجرای برجام) در مسایل هسته ای نه با کندی روبرو خواهیم شد نه با توقف، ، تحقیقاتمان سر جایش خواهد بود، غنی سازی مان خواهد بود،  غنی سازی را اجرا خواهیم کرد.»


 🔴همان علی اکبر صالحی - 19 فروردین 1396


قرار شده بود ۹۰۰ تن اورانیوم در یک دوره سه‌ساله از قزاقستان به ایران منتقل شود که در لحظات آخر با ممانعت انگلیس فعلاً معلق شده!


#قسم_دروغ

#خسارت_محض

 

از بلاگ "آقای شقایق


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۳۸
ZinB

دلم برای آمدنتان تنگ شده است. میشود بیایید؟

.

.

می شود به جای نشستن کمی ایستاد و به جای ایستادن کمی دوید و کمی کمتر بد بود و کمی بیشتر خوب...

می شود به جای دوست داشتن های خالی کمی پر تر دوست داشتو کمی بیشتر گوش داد و کمی کمتر دروغ گفت و بیشتر راست...

می شود به جای منتظر بودن های گاه و بیگاه، کمی بیشتر منتظر بود و کمی بیشتر حتی به قدر یک لیوان آب، او را خواست...

می شود به جای پول و کنکور و سلامتی...اول او را خواست و دوم سلامتیش را و سوم خود را برای او خواست و حاجت را از او...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۴۸
ZinB

 دوست دارم یک روز بلند شوم و بگویم: من کنکور نمی دهم!

می دانم شاید باور نکنند و حتی اگر باور کنند فکرشان به سمت ازدواج می رود و من در دل بلنـــد به تمام این افکار خواهم خندید.

.

.

چرا همه فکر میکنند حتما باید به دانشگاه رفت؟ انگار یک قسمت از تکامل در دانشگاه اتفاق می افتد و هرکس نرود از دور داد می زند که آن قسمت تکاملش خالیست!

امروز که همه دانشگاه رفته اند چه تکاملی در آن ها دیده شده است که ما بگوییم« آهااا ایناهااش! تکاملشو دیدییی؟؟ عجب چیزیییه!!!»

اتفاقا خیلی ها همون قسمت تکامل قبلی را هم به باد می دهند چه برسد به جدید!

در کل انقدر سیستماتیک نباشیم. انگار از اول ابتدایی انداختنمون توی یک عدد ماشین ماهم بی اختیار رفتیم و رفتیم و رفتیم و خواهیم رفت و خواهیم رفت و خواهیم رفت...

در کل، لازم نیست همه کنکور بدن...همین!

فکر کنم منظورمو متوجه نشید...همین!

من با دانشگاه مخالف نیستم خودم هم میرم...همین!

ام...همین!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۰
ZinB

(پیشنهاد میشود ابتدا این را بخوانید)

سلامی کردم و روی همان صندلی تکراری نشستم و همان قهوی تلخ تکراری ام را سفارش دادم و چشمانم را به همان گل های تکراری دوختم و سرم باز همان فکر های تکراری را سر داد.

سه ماه از آن یک ماه سکوت میگذشت و من در تمام این سه ماه، تمام یکشنبه هایم را با همین میز و قهوه و گل تکرار کرده بودم.

سه ماه از آن یک ماه سکوت می گذشت و من در تمام این سه ماه، به جای عبور از آن خیابان، به جای منتظر ماندن پشت همان چراغ قرمز لعنتی، از کوچه های باریک محل میگذشتم.

سه ماه از آن یک ماه سکوت میگذشت و من در تمام این سه ماه، فقط یکشنبه هایم را با هویدا میگذراندم...همان یکشنبه هایی که قبل از این چهارماه هم، مال هویدا بود. یکشنبه هایی که من و هویدا باهم در پارک میدویدیم ، تاب میخوردیم، سر میخوردیم و من تمام گل هایش را میخریدم و او با چشمان مهربانش بلند بلند میخندید...

(ادامه ی مطلب)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۶
ZinB

 

امروز از آن روز هایی است که دوست دارد بگوید هیچکس او را دوست ندارد و باز دوست دارد دیگری در جواب بگوید من تو را دوست دارم و باز بگوید دروغ است هیچ کس مرا دوست ندارد و باز دیگری بزند او را و بگوید من تو را واقعا دوست دارم و او دوست دارد با اندکی غم نگاهش کند و بگوید غیر از تو هیچکس مرا دوست ندارد و باز دوست دارد یکی دیگر بگوید من تو را دوست دارم و باز بگوید دروغ است هیچ کس مرا دوست ندارد و باز همان یکی دیگری بزند او را و بگوید من تو را واقعا دوست دارم و او دوست دارد با اندکی غم نگاهش کند و بگوید غیر از تو و او هیچکس مرا دوست ندارد و باز دوست دارد یکی دیگر بگوید من تو را دوست دارم و باز بگوید دروغ است هیچ کس مرا دوست ندارد و باز همان یکی دیگری بزند او را و بگوید من تو را واقعا دوست دارم و او دوست دارد با اندکی غم نگاهش کند و بگوید غیر از تو و او و آن دیگری هیچکس مرا دوست ندارد و باز دوست دارد یکی دیگر بگوید من تو را دوست دارم و باز بگوید و باز بگوید و باز بگوید...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۴
ZinB

+جانان؟ :)

_جانِ جانان؟ :)

 

#خوب_من:)

 چند نفر می توانند اینقدر مرا_مثل تو_دوست داشته باشند؟

چند نفر می توانند اینقدر تورا_مثل من_دوست داشته باشند؟

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۳
ZinB

من این بار یک پیرمرد هفتاد ساله ام.با قدم هایی سنگین و یک عصای چوبی...

بر روی نیمکتی سبز مینشینم. نگاهم را جمع میکنم و پرده اش را بر این حجم خستگی میکشم. سرم را به عصایم تکیه می دهم و دیگر هیچ چیز، جلو دار خر و پف هایم نمیشود.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۵
ZinB


پرده را کنار زدم. مش حسین با آن صورت گل انداخته و مهربانش  با اکبر آقا صحبت می کرد. کمی آن طرف تر یک مرد با لباسی نه چندان تمیز، به پیکان رنگ و رو رفته ای تکیه زده بود و با کمی دقت، می شد از سیبیل مشکی اش او را شناخت.عباس آقا بود؛ پدرسه پسر. پسرهایی که زمانی برای خودشان سه تفنگداری بودند.هــی!

چشمم را کمی چرخاندم؛ آرام آرام از تکاپوی صف نانوایی گذشت و در حالی که لبخند می زد، قل خورد و به امیر رسید.

امیر؛امیر کوچک من با برگه های تبلیغاتی اش، باز هم با اوس حسن چانه میزد. باید با او صحبت می کردم. این بحث های بی پایانشان، همه را کلافه کرده بود.

پرده را انداختم و آرام بر صندلی ام نشستم. کلافه از پرحرفی های او گفتم:

آقای احمدی! بنده از همه ی مواردی که ذکر کردید مطلعم! بله...من کاملا قبول دارم. ایشون اشتباه کردن.توبیخ هم شدن! دیگه دلیل این همه بحث رو نمیفهمم؟!

سرش راتکان داد و گفت:

د نه خانوووم!نـــه!اگه میدونستید که وضع این نبود...اینا دارنــ...

پوفی کشیدم و گفتم:

بله بله!چند بار توضیح دادین که کی داره چیکار میکنه، منم توضیح دادم که کاملا خبردارم و تصمیمی  که گرفتم رو هم به زودی متوجه خواهید شد. فکر می کنم دیگه حرفی نمونده باشه! درسته؟ آقای پارسا تا به حال چند مرتبه تماس گرفتند و منتظر شما هستند.

تا آمد حرفی بزند پرونده را به طرفش گرفتم و گفتم:

این هم مشخصاتشون، بدون کم وکاست.

دهانی که باز شده بود تا بگوید باز نماند ودیگر هیچ نگفت. کیفش را برداشت و با یک خداحافظی در را به هم کوبید.

خنده ام گرفت.رهایش کردم و گذاشتم کمی در فضای اتاق بچرخد.حواسم پرت پنجره شد.باید با امیر صحبت می کردم.

موس را تکان دادم. امیر؛امیر کوچک من اینبار، در کوچه های جماران به من لبخند میزد.

دلم مالش رفت.اصلا چه وقتی بهتر از الان برای صحبت با امیر؟

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۱
ZinB

یکی در سرم،بر سر دردهایم، داد میکشد،داد!

هر وقت می آیم کمی فکر کنم ما چقدر بدبختیم که... یکی در آن جا میگوید: تو دیگر چه میگویی؟ تو که صبح به صبح مادرت بیدارت میکند و فلان وبهمان،تو دیگر از چه دم میزنی؟هان؟

حتی وقتی ترقوه ام شکست و برای جابه جا کردن کیف مدرسه ام،این و آن باید می آمدند. بازم هم برسر بغضم داد زد و گفت: مگر ندیدی این همه آدم را که بدون پا و دست زندگی میکنند؟!تو که در کل یک ماه دستت بستست چه دم میزنی؟؟؟

 

او شبیه افرادیست که در اتوبوس ها زندگی میکنند و منتظر میمانند تا یکی بگوید آه! فقط همین.کافیست بگوید آه، تا آن ها بیایند و تمام بدبختی های داشته و نداشته ی خود و تمام دنیا را بر سر آن بکوبند و در آخر وقتی او میرود با یک نگاه تاسف آمیز،سری برایش تکان دهند.

 الان فقط ازش متنفرم چون تنها میتواند غر بزند یک ریز اهههههههههههههه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۹
ZinB